زاویه زیست

.زاویۀ زیست» واژه ایست در مقابل «زاویۀ دید». فرقش این است که آدم این زاویه را زیست می کند»

زاویه زیست

.زاویۀ زیست» واژه ایست در مقابل «زاویۀ دید». فرقش این است که آدم این زاویه را زیست می کند»

اسطوره

۲۹
اسفند

خب راستش را بخواهید می خواستم درباره مصدق و ملی شدن صنعت نفت پستی بگذارم. اما این چند روز احوالاتم مساعد نبود و نتوانستم مطلبی تهیه کنم که مستند به مدارک و اسناد تاریخی باشد که بتواند برای خوانندگان مثمرثمر باشد. اما حالا حداقل می توانم دیدگاه خودم را درباره مصدق بگویم. می توانم تاکید کنم که مصدق اسطوره تاریخ معاصر ایران است. می توانم تاکید کنم که اسطوره سازی نباید کرد به خصوص در تاریخ که سم مهلکی است برای مردمان و حافظه تاریخیشان، اما... اما نمی توان تصور کرد که مصدق اسطوره نیست. او به واقع مردی است قوی اما با اشتباهاتی که هر کسی می تواند داشته باشد و با این حال، تاریخ بی خردی این سیاستمدار عجیب نسبت به عملکرد کلی اش بسیار اندک است. ما تاریخ خوانده ها عادت داریم به «خلاف واقع اندیشیدن». یعنی این یکی از شیوه های تحلیل تاریخی است که می توان خلاف آنچه رخ داده را تصور کرد تا بتوان درک و دریافت و تحلیل بهتری از آن واقعه را به دست داد. از این رو، تا به حال اندیشیده اید که اگر مصدق آنچنان در دادگاه لاهه از حقوق ایران و ایرانی دفاع نمی کرد و نفت را ملی نمی کرد امروز بسیاری کسان!!! بر این خوان گسترده از نفت هنوز هم ننشسته بودند؟! 

گاه با خود می گویم: «ای مرد بزرگ، کاش نفت را ملی نمی کردی».

+با وجود آنکه از اسطوره سازی در تاریخ بیزارم اما باید قدر مصدق را دانست. او سیاستمداری بی نظیر در تاریخ معاصر ماست

  • پرستو

سال لعنتی

۲۹
اسفند

خب نود و پنج لعنتی میشه بری دیگه برنگردی؟ میشه بگی دیگه چی ازم مونده که میخوای اونم بگیری ازم؟ میشه شما که آخرین زهرت رو هم تا دقایق آخر به من ریختی بری و من دیگه هرگز نبینمت؟

+واقعا و عمیقا می گم که سال نود و پنج بدترین سال از 29 سال زندگیم بود.

  • پرستو

آتش بس

۲۶
اسفند

و در من هنوز جنگی تن به تن برپاست. یکسال است که آتش بسی اعلام نشده، پس کی می خواهم قطعنامه را امضا کنم؟!

  • پرستو

ناراستی

۲۵
اسفند

دروغ نگوییم و مهم‌تر از آن باید یاد بگیریم دروغ ها را نشنویم. باور نکنیم.

  • پرستو

یادتونه آخر هفته پیش نوشتم چند تا مقاله رو باید زودتر بنویسم و ارسال کنم؟ یکی از مطالب درباره چهارشنبه‌سوری بود که قرار بود تو یکی از این روزنامه‌ها چاپ بشه. چقد با استرس و تند و تند مطلب رو نوشتم و فرستادم. قرار بود امروز چاپ بشه ولی وقتی روزنامه رو چک کرم و دیدم که هیچ خبری نیست تعجب کردم. امروز سردبیر تماس گرفت که این مطلب چهارشنبه‌سوری به شدت گرفتار ممیزی شده و برای همین چاپ نشده. کلی ناراحت شدم. با سردبیر صحبت کردم که خب آخه کجاش خط قرمز داشت. داشتم شاخ درمی‌آوردم. چون موقع نوشتن حواسم به ممیزی روزنامه‌ها هست. البته خود سردبیر با مقاله کاملا موافق بود خداروشکر. ریشه‌های تاریخی چهارشنبه‌سوری رو بررسی کرده‌بودم. به هر حال این مراسم یکی از اعیاد و گاهنبارهای ایرانیان باستانه. چرا اجازه نمیدن مردم ما به پیشینه تاریخیشون آگاه بشن؟ چرا اجازه نمیدن درباره سابقه چنین جشن‌هایی اطلاع پیدا کنن و سنت واقعی ایرانی رو درک کنن؟ چرا نمیزارن بفهمن همین صدای ترقه‌هایی که از صبح امروز گوش همه رو کر کرده از دوره ناصرالدین‌شاه و اولین بار توسط فرانسوی‌ها وارد ایران شد و ایرانیان باستان فقط یک سنت زیبای تقدیر از آتش رو در آخرین سه‌شنبه سال برگزار می‌کردن و توی این مراسم هیچ خشونت و سوختنی وجود نداشته؟ دلم سوخت. برای امتداد بی‌نهایت این «تاریخ بی‌خردی» میان ایرانیان دلم سوخت. 

  • پرستو

اسید

۱۹
اسفند

دو تا فیلم درباره اسیدپاشی دیدم تو دو هفته اخیر. یکی «لانتوری» و اون یکی «این زن حقش را می خواهد». جدای اینکه از لحاظ ساختار فیلم و پردازش داستان اصلا با هم قابل قیاس نیستن و قطعا لانتوری فیلم بهتر و خوش ساخت تری بود. اما واقعا وقتی هر دو فیلم به قسمت قصاص می رسید تموم تنم یخ می کرد، قلبم تند و تند می‌زد، انگار من باشم اونجا. آرزو می کردم ببخشن. ترسیدم. ترسیدم اگه یه روز این اتفاق واسه خودم بیافته می بخشم طرف مقابل رو؟ فقط یه فرض بود، می خواستم ببینم می تونم شخصیت فیلم رو درک کنم. ولی همون لحظه به خیلی چیزای دیگه فکر کردم. به اینکه اگر ببخشه این «خشونت علیه زنان» و این عمل وحشیانه بازم تکرار میشه؟ اگه نبخشه چی؟ اصلا ریشه این اسیدپاشی ها کجاست؟ از کجا شروع شد؟ چرا شروع شد؟ میشه روزی تموم بشه؟ میشه روزی برسه که هیچ زنی چنین داغی به صورتش نباشه؟ فیلم که تموم شد، اینستاگرامم رو باز کردم:«در ماه جاری در ماهشهر دو زن قربانی اسیدپاشی شدند.» اشک هایم ریخت.

  • پرستو

با 55 وبلاگ نخوانده، دو مقاله که باید تا فردا آماده شوند و افسردگی و ای کاش هایی که دوباره به سراغم آمده باید چه کار کنم؟

  • پرستو

یکسال گذشت تا بفهمم چه بر سرم آورده ای، به اسفند سال پیش که فکر می کنم تمام تنم از وحشت می لرزد، آنقدرها هم نفهم نبوده ام در زندگی ام، اما این را دیر فهمیدم. دلیلش را نمی دانم. دوستی می گفت چرا فکر میکنی «او» تو را نابود کرده، چرا از خودت نمی پرسی چه کرده ای. پرسیده ام اما به نتیجه نرسیده ام. اگر آن دوست درست بگوید آن وقت: یکسال گذشت تا بفهمم چه بر سر خودم آورده ام. و این دومی فاجعه آمیزتر از اولی است. «خود»ی که «خودش» را نمی شناسد را باید بیندازی دور. برود ته زباله های تاریخ زندگی ات بماند. آنقدر بماند تا بوی تعفنش همه جا را بگیرد. کاش اولی باشد.

  • پرستو

گسسته

۰۹
اسفند

تمام امروز را در راهروهای بیمارستان قدم می زدم، آدم ها را می دیدم، بیمارها را، کسی از  درد فریاد می کشید. کسی از دنیا می رفت و شیون ها بالا می گرفت، کسی متولد می شد و شادی چشمان مادرش بی انتها بود، من فقط فکر می کردم، چه چیزی انتظار «حنا»ی تازه متولد شده را می کشد؟ او‌یی که مرد چه؟ به روزی که متولد شدم فکر کردم که کسی می دانست این همه مصیبت ارزشش را نداشت که به دنیا بیایم؟ روزی که بمیرم کسی هست که دلگیر شود؟ شیون کند و بگوید:«چرا تنهایم گذاشتی؟» مثل اویی که شیون می کرد امروز. برگه ترخیص را که امضا زدم و نسبت را «فرزند» نوشتم، امیدوار بودم هرگز کسی چنین برگه ای با این نسبت را برای من امضا نکند.

فکر می کردم در اینجایی از زندگی ام که قرار گرفته ام، همان بود که سالها از آن می ترسیدم. باوجود همه تلاش ها و‌ زحمات بالاخره اتفاق افتاد با جزییات و بسیاری از چیزهایی که می دانستم روزی که «اینجا» باشم درگیرش خواهم شد. رسیدن به روزی که همه آرزوهایت رنگ باخته اند، همه رویاهایت حسی جز تمسخر و استهزا ندارند، همه احساست پایمال شده است، هرآنچه که سالها برایش جنگیده بودی از دست رفته است، امنیتی که وجود ندارد، انگیزه هایی که مردند، همه ابعاد وجودی ات نفی می شوند، «وجود نداشته باش» های زیادی به تو تحمیل می شوند، دیگر چه چیزی برای زیستن باقی می ماند. زیستنی بدون آرزو، رویا، احساس، انگیزه و‌ «وجود» چه می تواند در درونش داشته باشد؟ درونی متلاشی و‌ گسسته.

  • پرستو

یادت هست؟

۰۵
اسفند

می‌دانید...

آدم‌ها به گذشته‌ نزدیکشان، به اتفاقی که در همین حوالی زمان فعلی‌شان افتاده فکر می‌کنند. آدم‌ها با گذشته دورشان کاری ندارند. فراموش می‌کنند اما دورها را. از یاد می‌برند اما خوب‌ها را. برای همین هم هست که نمی‌توانند تاریخ زندگی‌شان را خوب تحلیل کنند و دقیقاً برای همین است که می‌رویم مینشینیم روبروی روانکاوها و مشاورها. می‌رویم توی آن اتاق‌های اعتراف و می‌خواهیم خودمان را خالی کنیم. می‌خواهیم آن نزدیک‌های اتفاق افتاده را از خودمان دور کنیم ولی آنها ما را می‌برند به گذشته‌های دور. به آن زمان‌هایی که حال بهتری داشتیم. بعد وقتی از آن اتاق اعتراف می‌آییم بیرون، انگار تازه فهمیده‌ایم چه شده. چند روز پیش، یکی از دوستان قدیمی یکباره پیام داد که یادت هست فلان شب سرد بهمن ماه وقتی از کافه هنر برمی‌گشتیم، چطور دستها در جیب و خوشحال از شدت سرما، قدم‌هایت را روی سنگفرش‌های ولیعصر تا انقلاب می‌شمردی و حرف می‌زدی و حرف می‌زدی. یادت هست قانون گذاشته بودی که پایت نباید بین سنگفرش‌ها بخورد.

یادم آمد. همه چیز در آن روز سرد زمستانی شش سال پیش را یادم آمد. یادم آمد که پیش از این دو سال لعنتی، روزهایی هم بوده‌اند که دوست داشته‌ام، که حس کرده‌ام، که از شدت سرما نترسیده‌ام، از خانه بیرون زده‌ام، که مطمئن گام برداشته‌ام، که هوا را نفس کشیده‌ام، که زندگی‌ کرده‌ام. که مثل دیوانه‌ها شب‌های سرد تهران را بدون اضطراب قدم زده‌ام. بدون اضطراب. مثل دیوانه‌ها.

یادم آمد.

  • پرستو