زاویه زیست

.زاویۀ زیست» واژه ایست در مقابل «زاویۀ دید». فرقش این است که آدم این زاویه را زیست می کند»

زاویه زیست

.زاویۀ زیست» واژه ایست در مقابل «زاویۀ دید». فرقش این است که آدم این زاویه را زیست می کند»

عزای عمومی!!

۰۱
بهمن

این دیگه چجور عزای عمومی اعلام کردن بود که تعداد کشته شدگان رو اعلام نکردن، حتی به صورت مقطعی و موقت. تعدادی که تا حالا مشخص شده. من واقعا تو کار این صدا و سیما موندم

این از وضعیت صدا و سیما و این هم از وضعیت مردم هیجانزده که همه فقط از سلفی گرفتن مردم حرف میزنن و همکاری نکردشون برای امدادرسانی. من اینها رو رد نمی کنم، مسلماً وجود داشته. اما برخی ها هم کمک هایی کردن مثل توزیع آب معدنی و ساندویچ و آب میوه و... . اما چرا هیچکس حواسش نیست که این آتش نشان ها اصلا بیمه بودن یا نه؟ من شنیدم که بعضی از اونها حتی قرارداد مشخص و درست و حسابی نداشتن. واقعا وضعیت خانواده های اینها چی میشه؟ اصلا کسی به خسارت فراوانی که دم عیدی به مغازه داران مجموعه پلاسکو وارد شد فکر کرده؟ به اینکه خسارت مالی و اقتصادی چنین واحد تجاری بزرگی رو کی تقبل می کنه؟ چرا ما ایرانی ها فقط احساساتی میشیم. چرا فکر نمی کنیم. چرا مدیریت بحران نمی کنیم. سال های سال هم به هاشمی رفسنجانی فحش دادیم وقتی که فوت شد، همه طرفدارش شدن، شد امیرکبیر ایران، شد پدر اصلاحات. حالا هم فقط هیجان زده میشیم و تمام اینستاگرام رو پر کردیم از تصاویر و نقاشی های مربوط به آتش نشان ها. هشتگ آتش نشان ها همه جا رو پر کرده. تو همین وبلاگستان خودمون چقد غصه خوردیم و می خوریم. نه اینکه حساس نباشیم به این موضوعات ولی باید فکر کنیم به جای گریه و زاری و تو سر زدن

  • پرستو

خیلی دیر فهمیدم. از طریق وبلاگ یکی از دوستان متوجه شدم که ساختمان پلاسکو هم آتش گرفت و هم فرو ریخت. به شدت ناراحت شدم. اول برای همه آنهایی که زیر آوار مانده اند. دوم برای ساختمانی که خود یک بنای تاریخی محسوب می شد. و بعد...

و بعد برای همه خاطراتی که از آن داشتم. همه روزهایی که از آنجا گذشته بودم. گاهی شاد، گاهی غمگین، گاهی ناامید. تا خبر را شنیدم به یاد تابستان سال پیش افتادم، همان روزی که با «او» آنجا رفته بودم. این اتفاق می توانست سال پیش بیفتد. همان زمانی که آنجا قدم می زدیم، می شد ما، من و تو، دست در دست هم زیر آوار بمانیم و با هم بمیریم.

  • پرستو

جهان سوم

۲۸
دی

و اما جهان سوم جایی است که به بیمار تاکید می کنند راس ساعت هفت صبح در بیمارستان حضور داشته باشد درحالیکه رادیولوژیست ساعت هشت و نیم سروکله اش پیدا می شود و تا روپوش مقدس و سفید رنگش را بپوشد همانا که نیم ساعت طول می کشد

جهان سوم جاییست که منشی همان اول صبح بنا را بر بدخلقی گذاشته و کلا جواب هیچکس را نمی دهد. حتی وقتی آدرس wc را از او می پرسید چه برسد به اینکه نیت کند و دماغ عملی اش را کمی پایین بیاورد، دستهایش را روی کیبورد تکانی بدهد تا بلکه بیماری که از درد به خود می پیچد را پذیرش کند.

جهان سوم جاییست که در یک روز سرد زمستانی، باید برای پذیرش نسخه، پرداخت نسخه به صندوق، و انجام رادیوگرافی در محوطه بیمارستان بین سه ساختمان متفاوت در حرکت باشید. حتی دیده شده که داروخانه در محوطه بیمارستان است، مانند نانوایی های قدیم یک پنجره کوچک برای آن تعبیه شده و بیمار باید در سرما بایستد تا دارویش آماده شود. همچنین رویت شده که صندوق نه در جوار داروخانه بلکه در طبقه سوم یک ساختمان دیگر در انتهای محوطه بیمارستان قرار دارد!!! 

جهان سوم جاییست که برای نوشتن دو خط (دقیقا دو خط) گزارش از رادیولوژی، توسط دکتر مربوطه ده روز زمان گذاشته اند که یک وقت به دکتری که در اتاقش چای و بیسکوییت میل می کنند فشار کاری وارد نشود. لازم به ذکر است این ده روز برای بیماری که نمی تواند جز آب چیز دیگری بخورد حکم ده سال را دارد.

شما اضافه کنید: جهان سوم جاییست که.... 

 

  • پرستو

سلامتی

۲۵
دی

تا حالا شده همش مریض باشین؟ تا حالا شده چهار روز یه بار فقط بتونین یه تخم مرغ آبپز رو اونم نه کامل، نصفه نیمه، اونم بدون نون و مخلفات بخورین؟ تا حالا شده حتی از خوردن آب هم حالتون به هم بخوره؟تا حالا شده مدت زیادی مثلا دو ماه، نتونسته باشین شب و روز بخوابین؟ تا حالا شده دلتون غذای خوب بخواد؟ از همینجا آرزو می کنم هرگز هیچکدومتون مریض نشین، همیشه تنتون سالم باشه.

+قدر سلامتی رو بدونیم.

+فک کنم وضعیتم زیادی بده که پدرم امروز کلی واسم گریه کرد، اونم پدر من؟! مردای کورد مگه گریه میکنن؟! در طول سی سال عمرم پدرم رو فقط وقتی دیدم گریه کنه که عموی بزرگم فوت شده بود.

+معلومه دارم غر می زنم؟!

  • پرستو

دست ها

۲۳
دی

داشتم فکر می کردم، تمام سه ساعتی را که در مطب پزشک منتظر بودم داشتم فکر می کردم، نمی دانم چه شد که از دالان های تاریک فکرم به کودکی ام رسیدم. وقتی کلاس چهارم دبستان بودم. یک صحنه در ذهنم جرقه زد. بهار بود، در زدند، به خیال اینکه مادرم است به سمت در دویدم، لای در را که باز کردم یک دسته رز سفید و صورتی با نظم خاصی مقابلم بود. امتداد دست را دنبال کردم، پسر همسایه بود. فکر می کنم سه سالی از من بزرگتر بود. حرف هایی که میانمان رد وبدل شد را فراموش کرده ام جز اینکه گفت: «می دانم گل خیلی دوست داری.» منشی صدایم زد. تشکر کردم و گفتم:«آره، همیشه آرزو داشتم یه عالمه رز تو حیاط داشته باشیم ولی حیاط ما بزرگ نیست.» در اتاق دکتر را که زدم، در خانه را بسته بودم. با احساسی پاک و عمیق  و با یک دسته گل های بهاری که تازه از باغچه شان برایم چیده بود، پشت در بودم. به دکتر سلام کردم و دردهایم را گفتم. یک دسته گل مصنوعی روی میزش بود. تمام دست هایش سیگارسوز شده بود. پدرش سیگارش را روی دستهای او خاموش می کرد. گل ها را که به من داد، دستش را جلوتر آورد، آستین تی شرت همیشه راه راه آستین کوتاهش عقب تر رفت، دیدم که بازویش را سیخ داغ چسبانده بود، خواهرش دیروز وقتی مدرسه می رفتیم تمام جزییاتش را توضیح داده بود و با هق هق گفته بود که فقط نمره اش کم شده نه چیز دیگر وگرنه نباید سیخ داغش می کرد. پرسید:«می پرسم دل درد هم داری؟» به خودم آمدم، گفتم:«بله دکتر، همیشه تقریبا» می دانستم خیلی درد داشته، سیخ را عمیق گذاشته بود روی بازویش. «برایت آزمایش نوشته ام، انجام بده و بیا دوباره ببینمت.» تمام بهار آن سال، دو روز یکبار یک دسته رز سفید و صورتی با گل سرخی وسطش، انتظارم را می کشید. دستانی سوخته از نامهربانی، مهربانی هدیه می کرد. زیباترین بهار زندگی ام بود. از مطب بیرون زدم و به این فکر کردم که از آن روز تا به حال کسی به من گل هدیه نداده. بعدها فهمیدم پدرش، مادرش را به شکلی وحشتناک کشته بود و او بود که از زجر بیشتر نجاتش داده بود، آن دست ها مهربان بودند، هنوز هم مهربانند؟!

  • پرستو

از دیشب که خبر درگذشت هاشمی رفسنجانی در رسانه‌ها مطرح شد، شاید من و احتمالاً هم نسلانم احساس غریبی را تجربه کرده‌اند. حداقل برای من اینطور بوده است. احساسی متناقض که هم با وی همدلی می‌کند و هم از او فرار. فرآیندی احساسی- ایدئولوژیک که ذهن همه دهه شصتی‌ها را درگیر خواهد کرد. دوگانه‌ای که چندان هم ساخته و پرداخته ذهن نیست و حافظه تاریخی نشان می‌دهد بخش‌هایی از آن هم واقعیت داشته و یا می‌تواند به عنوان امر واقع تلقی گردد. او، برای ما، رییس جمهوری است که پس از انقلاب و جنگ به ایران نظم داد و «سردار سازندگی» نام گرفت. در عین حال، خبرها و مسائل اقتصادی مربوط به فرزندانش مدت‌ها بحث‌برانگیز شد. اما از طرف دیگر، او سیاستمداری است که در سال 88 با مردم همراهی کرد. از همین سال هم بود که «نقش سیاسی مثبتی» حداقل در میان اصلاح‌طلبان و دانشجویان به خود گرفت. این درحالیست که پیش از آن، نگرش به وی و سیاستش حداقل برای نسل جوان با باری منفی همراه شده بود به خصوص پس از تحولات گسترده دوران ریاست جمهوری خاتمی. ازاین‌رو، حیات تاریخی‌اش مانند یک نمودار متغیر بوده است. وی دقیقاً در اذهان پسا هشتادوهشتی، ذیل نگرش دیگری قرار گرفت و همینجا نقطه اوج منحنی حیات سیاسی‌اش بود. چهره جدید وی مدرن بود که البته وجوهی از احتیاط به انقلاب را در خود داشت. به تدریج، القابی توسط مخالفان قبلی‌اش به وی داده شد که همین چهره جدید وی را ترسیم می‌کرد. همزمانی وفات وی با قتل امیرکبیر، اعطای لقب «امیرکبیرایران» به او را تشدید کرد. به نظر می‌رسد برای هرگونه اظهارنظر درباره خوب یا بد بودن حیات سیاسی و تاریخی چنین سیاستمدار تاثیرگذاری بسیار زود است. شاید باید او را از دل تاریخ معاصر ایران بیرون کشید، شاید باید منتظر شد تا تاریخ درباره او قضاوت کند همانگونه که درباره امیرکبیر این کار را کرد. اما نباید فراموش کرد هرگونه نگرش همه یا هیچ، سفید یا سیاه، خوب یا بد به یک سیاستمدار هرچند عموماً در شرایط آنی رخ می‌دهد اما از هرگونه اعتبار تاریخی خالی است.

  • پرستو

من الان هم سوال دارم هم شکایت.

چرا دقیقاً حالا که من 800 هزارتومن بابت آزمایش ها و آندوسکوپی باید پول بدم، حافظ ناظری اومده کرمانشاه کنسرت گذاشته؟ خب من دیگه پول ندارم خدایا. اینو باید به کی بگم؟ همین دو روز پیش بود که 60 تومن بابت ویزیت دادم ها، با همون پول می تونستم یکی از صندلی های متوسط سالن رو بخرم و خیلی قشنگ به قطعات زیبای آلبوم «ناگفته» گوش بدم و لذت ببرم. تازه دو قطعه کوردی هم میخوان اجرا کنن. به نظرتون برم از ناظری های عزیز تقاضا کنم به این بیکارِ مریض رحم کنن و یه بلیط رایگان بهش بدن؟! مثلا همشهریشون هستم ها.

  • پرستو

گذشته

۱۹
دی

برخی اوقات که مثل حالا کلافه ام و حوصله هیچ چیو ندارم. شروع می کنم به خوندن وبلاگ. بعضی اوقات خیلی طول میکشه. شاید یک روز تمام. ولی اونقدر می خونم تا بالاخره یه وبلاگ، یه متن، یه تیکه از یه متن، یه جمله به جونم بچسبه. اکثراً این کار رو اونقدر ادامه میدم تا برسم به همینجا. به جایی که دیگه نخوام برم سراغ وبلاگ دیگه ای. اون متن و اون جمله به حدی جذبم می کنه که حس می کنم رها شدم. جمله ای که امشب این کارو کرد این بود:

 گذشته ام بلعیده است... بدون پشت و پناه بودنم بلعیده است...»

  • پرستو

موش

۱۹
دی

امروز رو کلا توی مطب دکترها گذروندم. از اونجایی که دکتری که باید می رفتم سه ماه یکبار وقت میده و من نمیتونستم صبر کنم باید از یه پزشک دیگه معرفی نامه می گرفتم که بشه خارج از نوبت ویزیتم کنه. آخرشم کلی آزمایش و هزارتا کوفت و زهرمار دیگه واسم نوشت که یه هفته طول میکشه آماده بشن و بالاخره دردم رو تشخیص بده. حالا وسط این ماجراها من به شدت گشنه ام شده بود، به خواهرم گفتم تا نوبتمون میشه بریم یه چیزی بخوریم. بعد از کلی گشتن و پیدا کردن یه فست فودی، همچین بفهمی نفهمی در آستانه در فست فودیه، خواستیم بریم تو که یهو یه موش از روی کفش خواهرم رد شد. همچنان که خواهرم داشت جیغ می زد، من هی می پرسیدم که چی شده؟ آخرش خواهرم داد زد بابا موش بود،خوب شد بوت بلند پوشیده بودم وگرنه از رو پام که رد شد سکته می کردم. و اینجا بود که من بابت دو‌چیز خیلی خوشحال شدم. یکی اینکه خواهرم اول رفت توی مغازه و مسئله مهمتر، قبل از اینکه از اون فست فودی مزخرف چیزی بخوریم موش رو دیدیم،چون اگه بعدش می دیدیدیم قشنگ بالا می آوردم. همچین وقتایی آدم باید خدا رو شکر کنه. اسم و آدرس اونجا رو نوشتم که به بهداشت اطلاع بدم، همچین شهروند مسئولیت پذیری هستم من.

بعدا نوشت: صبح امروز هم که بیدار شدم برم حموم، با حجم زیادی آب یخ مواجه شدم و مشخص شد که دیشب گاز قطع شده و آبگرمن هم خاموش و من بیچاره سه ساعت تموم حوله به تن منتظر شدم بابام از سرکار بیاد و آبگرمکن رو روشن کنه.

 اینم بگم که پول داروهام ۲۷ هزارتومن شد و اون داروخانه ای نکبت و بی سواد، ۲۲۷ هزار تومن ناقابل از حساب من بخت برگشته بیکار کشید و من باید فردا صبح بازم برم داروخانه و اینو به اون یارو حالی کنم شاید که پولم روو برگردونن. کلا با این آخری لیست اتفاقات مسخره امروز کامل شد. همون بهتر همچین روز نحسی تموم شد.

  • پرستو

تغییر

۱۸
دی

مدت‌هاست از تغییر می‌ترسم. حتی از کوچکترینشان. گفته بودم که عمویم خواست تا در دفترش کار کنم. اما راستش را بخواهید نتوانستم. یعنی حتی از کار کردن در یک محیط جدید هم ترسیدم. هزار بهانه تراشیدم تا هم عمویم را قانع کنم و هم پدر و مادرم را. باورم نمی‌شد که همین دو ماه گذشته چقدر به همه‌شان اصرار کرده بودم تا کاری برایم جور کنند ولی حالا آنقدر ترسیده بودم که حتی نمی‌توانستم در خیابان‌های تهران قدم بردارم. آزمون استخدامی هم که به خاطرش تا تهران رفتم، فکر نمی کنم نتیجه‌ای داشته باشد. یک آزمون تخصصی بود. اما وقتی به سوالات تخصصی‌اش جواب می‌دادم، با خودم فکر کردم که دیگر از رشته‌ام هم چیزی نمی‌دانم. احساس بدی بود. دو سال اخیر، کتاب درست و حسابی در رشته ام مطالعه نکرده بودم و هر چه می‌نوشتم از یادداشته‌های دوران دانشجویی بود. پیش از این، برای همه اینها تلاش کرده بودم اما از زمانی به بعد زندگیم راکد شد و این بار هم خودم به راکد شدنش دامن زدم. حالا همچنان در گوشه اتاقم مهمان بی رمق تختم هستم. نمی‌دانم این رکورد که سه سالی است گریبانم را گرفته، تا کی ادامه خواهد داشت اما امیدوارم بتوانم تغییری ایجاد کنم و از آن نترسم.از پیشنهاداتتان برای تغییر اوضاع استقبال می‌کنم.

  • پرستو