زاویه زیست

.زاویۀ زیست» واژه ایست در مقابل «زاویۀ دید». فرقش این است که آدم این زاویه را زیست می کند»

زاویه زیست

.زاویۀ زیست» واژه ایست در مقابل «زاویۀ دید». فرقش این است که آدم این زاویه را زیست می کند»

تغییر

۱۸
دی

مدت‌هاست از تغییر می‌ترسم. حتی از کوچکترینشان. گفته بودم که عمویم خواست تا در دفترش کار کنم. اما راستش را بخواهید نتوانستم. یعنی حتی از کار کردن در یک محیط جدید هم ترسیدم. هزار بهانه تراشیدم تا هم عمویم را قانع کنم و هم پدر و مادرم را. باورم نمی‌شد که همین دو ماه گذشته چقدر به همه‌شان اصرار کرده بودم تا کاری برایم جور کنند ولی حالا آنقدر ترسیده بودم که حتی نمی‌توانستم در خیابان‌های تهران قدم بردارم. آزمون استخدامی هم که به خاطرش تا تهران رفتم، فکر نمی کنم نتیجه‌ای داشته باشد. یک آزمون تخصصی بود. اما وقتی به سوالات تخصصی‌اش جواب می‌دادم، با خودم فکر کردم که دیگر از رشته‌ام هم چیزی نمی‌دانم. احساس بدی بود. دو سال اخیر، کتاب درست و حسابی در رشته ام مطالعه نکرده بودم و هر چه می‌نوشتم از یادداشته‌های دوران دانشجویی بود. پیش از این، برای همه اینها تلاش کرده بودم اما از زمانی به بعد زندگیم راکد شد و این بار هم خودم به راکد شدنش دامن زدم. حالا همچنان در گوشه اتاقم مهمان بی رمق تختم هستم. نمی‌دانم این رکورد که سه سالی است گریبانم را گرفته، تا کی ادامه خواهد داشت اما امیدوارم بتوانم تغییری ایجاد کنم و از آن نترسم.از پیشنهاداتتان برای تغییر اوضاع استقبال می‌کنم.

  • پرستو

کسانی که خیلی زود فراموش می‌کنند. آنهایی که آدم‌ها را بنابر مصلحت وارد زندگیشان می‌کنند و بعد می توانند فراموششان کنند، کنارشان بگذارند یا حذفشان کنند، آدم‌های قدرتمندی هستند. من نمی‌توانم فراموش کنم. چیزها و آدم‌هایی که در ده سال اخیر زندگیم بوده‌اند را هنوز فراموش نکرده‌ام چه برسد به همین آخرین اتفاق وحشتناک. آدم‌هایی مثل من نباید با کسی خاطره بسازند. باید همیشه تنها باشند و تنها بمانند. همین خاطره‌های کشدار، عذاب می‌دهد مرا، کسانی مثل مرا. آنقدر آن اتفاقات و خاطره‌ها در ذهن تکرار می‌شوند و کش می‌آیند که مثل یک کش کهنه، پوسیده می‌شوند ولی هرگز کاملاً از ذهن پاک نمی‌شوند. کسانی که می‌توانند آدم‌های زندگیشان را فراموش کنند، خوشبخت‌ترین موجودات روی زمین‌اند.

  • پرستو

سردرگم

۱۷
دی

بعضی آدم ها هستند که وقتی هستند خیلی حضورشان پررنگ است، وقتی نیستند هم حضورشان کمرنگ نمی شود. چون وقتی که بوده اند از آن رنگ های جیغ داشته اند که چشم آدم را می زند. بعضی وقت ها پیش می آید که اینجور آدم ها، دوگانه هم رفتار می کنند. یعنی گیجت می کنند. وقتی با آنهایی فکر میکنی نباید باشی و وقتی تصمیم میگیری که جدا شوی، نمی توانی. سخت است نبودنشان. همان رفتارهای دوگانه شان، باعث می شود تو هم دوگانه شوی و حتی بر آن اصرار کنی بدون اینکه خودت متوجه باشی. اگر چند سال هم با این آدم ها زندگی کرده باشی وضعیت وخیم تر است. اما روزگار است و هزار بازی دارد، یک روز می رسد که باید همه چیز را رها کنی و قید چنین آدمی را بزنی. همان احساس های دو‌گانه سراغت می آیند، همان ها که مدت ها با آن جنگیدی تا رها نکنی او را، حالا باید با آنها بجنگی تا با تو‌کنار بیابند و او را از ذهنت بیرون کنند. اینجور آدم ها، بدترین نوعشان هستند. چون نمی دانی وقتی از آنها جدا شده ای، از آنها متنفر باشی یا هنوز دوستشان داشته باشی. نمی دانی و این ندانستن دیوانه ات می کند. احساس آدم نباید سردرگم شود، احساستان را سردرگم نکنید.

  • پرستو

من چندان خبرخوان نیستم. اما چند روزیست بحث «عقیم‌سازی زنان کارتن خواب» مطرح شده که به نظرم تاسف‌بار است. هرچند احتمالاً منتفی است اما مطرح شدن آن هم اهمیت دارد چون نشان‌دهنده زاویه‌دید سیاستمدارن جامعه ماست. وقتی خبر را خواندم، طبق معمول به این فکر کردم که عجب جامعه مردسالاری است که مردان درباره زنان قانون می‌نویسند و اجرایش می‌کنند ولی بیشتر خواندم و دیدم شهیندخت مولاوردی؛ مشاور رئیس‌جمهور در امور زنان با این طرح مخالفت نکرده و حتی آن را با رضایت زنان کارتن‌خواب لازم دانسته؟! من دو سوال دارم: یکی اینکه چرا خانم مولاوردی باید مشاور در امور زنان باشند وقتی می خواهند به جای حل مسائل زنان، نقص عضوی و جنسی را برایشان به ارمغان بیاورند؟ دوم اینکه چرا هیچیک از نمایندگان و دادستان‌ها و مشاوران و کارشناسان و... که در این باره نظر داده اند از عقیم‌سازی مردان کارتن خواب سخنی نگفته‌اند؟! درست است که زنان بارور می‌شوند و به استناد گفته نماینده فرهنگی و اجتماعی تهران، این زنان عموماً سکس وُرکرند، و مثل ماشین جوجه‌کشی!!!!! (ادبیات دولتمرد ایرانی را نسبت به زنان ببینید. این ادبیات از گفتمانی وسیع تر خبر می‌دهد.) بچه می‌زایند، هیچیک از اینها دلیلی بر نقص عضو آنان نیست. چون اکثراً معتاد هستند و به ایدز مبتلا. اگر توان تولیدمثل از آنها گرفته شود، هم میل جنسی سر جای خود هست، و هم فقر آنان را از سکس وُرکری دور نمی کند. به علاوه مگر آنها با چه قشری از مردان جامعه رابطه جنسی برقرار می‌کنند؟ احتمالا مردانی از همان طبقه. چرا صورت مسئله را پاک می کنند، و به اصل و ریشه نمی‌رسند. چرا نباید مرکزی مانند بهزیستی برای اینگونه افراد تاسیس شود؟ چرا همواره زنان باید مورد هجوم قرار بگیرند. این مورد هم خود، مصداقی است از خشونت علیه زنان.

  • پرستو

تکثیر

۱۱
دی

وقتی به همه آن چیزی که اتفاق افتاد فکر می کنم، نمی توانم ببخشم، حتی اگر تمام دنیا بگویند بخشش بهتر از انتقام است. انتقام نمی گیرم، فقط آرزو می کنم به چونان دردی گرفتار شوی که هر روزت به اندازه همین یکسال خون دل خوردن من بگذرد. رنج ها و زجرها و دردهای مرا باید بکشی، همه را، ماه به ماه، هفته به هفته، روز به روز، لحظه به لحظه، ثانیه به ثانیه، سلول به سلول، نفس به نفس، بغض به بغض، اشک به اشک. باید تکثیر شود در تو.

  • پرستو

کار

۱۰
دی

چند وقت پیش که داشتم این پست افرا رو می خوندم یاد اولین کاری که خودم انجام دادم افتادم. خب افرا نوشته، برای بچه هاش تعریف می کنه که اولین کار اصلیش تایپ بوده. من باید به بچه هام بگم اولین کار اصلیم بارکدگذاری بوده. تعجب کردین یا یاد فیلم بارکد افتادین؟! بارکدگذاری کتاب ها به عنوان کار دانشجویی. اگر یه زمانی راهتون به مخزن نفیسِ کتابخونه ادبیات دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران افتاد، اگه لای کتاب ها رو باز کردین و یه خط باریکِ سیاه و سفید دیدین که چسبیده به برگه های ابتدایی یا انتهایی کتابها، بدونین که من اون بارکدها رو گذاشتم. نمی دونم چند هزار جلد کتاب بود. اما می دونم پوست انگشت هام کاملا کنده شد وقتی دو ماه، برچسب بارکدها رو می کندم و میزاشتمشون لای جرز کتاب. کلا دستم به خاک حساسه و همینجوری که کتابها رو ورق می زنم هم پوست دستم میفته چه برسه به اون موقع. خیلی کار سختی بود، چون مخزن نفیس بود و خیلی از کتاب ها بسیار قدیمی بودند، باید مراقب بودی که برگه های پوسیده کنده یا پاره نشن. بعد از اینکه کلاس هام تموم می شد، اول می رفتم کتابخونه و کتاب هایی که اون روز استاد معرفی کرده بود، امانت می گرفتم و بعدش می رفتم بخش مخزن و شروع می کردم به گذاشتن بارکدها. بعضی وقتها بعضی از کتابها رو هم می خوندم و بعد یهو میدیدم شب شده و باید عین برق و باد برم خوابگاه که تاخیری نخورم. اون سال امور دانشجویی میزان ساعت کاری برای دانشجوی ارشد رو ساعتی هزار و دویست تومان در نظر گرفته بود که البته فاجعه بود ولی خب چاره دیگه ای نبود. منم یه روزی به بچه هام میگم هزاران جلد کتاب رو بارکدگذاری کردم، یه روزی بهشون میگم اولین پولی که برای دوماه کار بی وقفه گرفتم 80 تومن بوده، یه روزی بهشون میگم که همین پول رو هم دوماه بعد دادن، مسلماً اون روز هرگز بارکدگذاری نخواهم کرد.

  • پرستو

ببخشید دوستان، هنوز با پنل کاربری بیان آشنا نیستم. به نظرم خیلی گیج کننده است برای همین محیط و فونت و در و دیوار وبلاگ به هم ریخته است. خیلی شلوغ پلوغه صفحه مدیریت و من هر تغییری بخوام بدم کلی باید بگردم. درستش می کنم ایشالا.

  • پرستو

دلم نمی خواست بعد از این همه وقت که نبودم، تو اولین مطلب بیام و غر بزنم ولی خب پشتیبانی «بیان» خیلی ضعیف عمل میکنه و منو ناچار کرد که توی اولین پستم غر بزنم. بعد از یه غیبت صغری به این نتیجه رسیدم حالا که میخوام از اول شروع کنم چه خوبه برم سراغ «بیان» که گویا امکانات بیشتری به کاربرش میده و از مشکلات بلاگفا توش خبری نیست. ولی از همون اول «بیان» با ما راه نیومد. اولش که اومدیم ثبت نام کنیم همش به آدرس ایمیل ما گیر داد و وقتی هم که به پشتیبانی نوشتیم بابا به داد ما برس که در اولین مواجه با شما دچار مشکل شدیم، یک هفته بعد جواب داد. باز گفتیم اشکال نداره از این باگ ها پیش میاد، اومدیم و اکانت ساختیم اینجا. بعد که خواستیم با استفاده از این نرم افزار «مهاجر» مطالب که چه عرض کنم، خزعبلات اون یکی وبلاگ رو بیاریم بریزیم اینجا بازم ارور داد. حالا ما هی صبوری کردیم و دوباره پیغام گذاشتیم و دیگه از فرط صبوری «ز غوره، حلوا ساختیم» تا اینکه بعد یک هفته پشتیبانی بیان جواب داد که: «کاربر گرامی، امکان استفاده از نرم افزارمهاجر فعلا وجود ندارد. نسخه به روز شده در آینده در اختیار کاربران قرارخواهد گرفت.» حالا مام نوشتیم آینده نزدیک منظورتونه یا آینده دور؟ وعده سر خرمن نباشه یه وقت. البته که جواب ندادن!خلاصه داستان ما و «بیان» به اینجا کشید و منم که نمیخوام لطف ها و کامنت های زیبای دوستان عزیز که تو این مدتی هم که نبودم خیلی بهم لطف داشتن، از بین بره، مجبورم صبر کنم تا ببینیم کی این «مهاجر» قابل استفاده میشه. اگر هم نشد، فکر می کنم درودیوار قدیمی بلاگفا رو به اینجا ترجیح بدم و از اینجا دوباره کوچ کنم به بلاگفا.

  • پرستو