زاویه زیست

.زاویۀ زیست» واژه ایست در مقابل «زاویۀ دید». فرقش این است که آدم این زاویه را زیست می کند»

زاویه زیست

.زاویۀ زیست» واژه ایست در مقابل «زاویۀ دید». فرقش این است که آدم این زاویه را زیست می کند»

دست ها

پنجشنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۵، ۱۲:۱۰ ق.ظ

داشتم فکر می کردم، تمام سه ساعتی را که در مطب پزشک منتظر بودم داشتم فکر می کردم، نمی دانم چه شد که از دالان های تاریک فکرم به کودکی ام رسیدم. وقتی کلاس چهارم دبستان بودم. یک صحنه در ذهنم جرقه زد. بهار بود، در زدند، به خیال اینکه مادرم است به سمت در دویدم، لای در را که باز کردم یک دسته رز سفید و صورتی با نظم خاصی مقابلم بود. امتداد دست را دنبال کردم، پسر همسایه بود. فکر می کنم سه سالی از من بزرگتر بود. حرف هایی که میانمان رد وبدل شد را فراموش کرده ام جز اینکه گفت: «می دانم گل خیلی دوست داری.» منشی صدایم زد. تشکر کردم و گفتم:«آره، همیشه آرزو داشتم یه عالمه رز تو حیاط داشته باشیم ولی حیاط ما بزرگ نیست.» در اتاق دکتر را که زدم، در خانه را بسته بودم. با احساسی پاک و عمیق  و با یک دسته گل های بهاری که تازه از باغچه شان برایم چیده بود، پشت در بودم. به دکتر سلام کردم و دردهایم را گفتم. یک دسته گل مصنوعی روی میزش بود. تمام دست هایش سیگارسوز شده بود. پدرش سیگارش را روی دستهای او خاموش می کرد. گل ها را که به من داد، دستش را جلوتر آورد، آستین تی شرت همیشه راه راه آستین کوتاهش عقب تر رفت، دیدم که بازویش را سیخ داغ چسبانده بود، خواهرش دیروز وقتی مدرسه می رفتیم تمام جزییاتش را توضیح داده بود و با هق هق گفته بود که فقط نمره اش کم شده نه چیز دیگر وگرنه نباید سیخ داغش می کرد. پرسید:«می پرسم دل درد هم داری؟» به خودم آمدم، گفتم:«بله دکتر، همیشه تقریبا» می دانستم خیلی درد داشته، سیخ را عمیق گذاشته بود روی بازویش. «برایت آزمایش نوشته ام، انجام بده و بیا دوباره ببینمت.» تمام بهار آن سال، دو روز یکبار یک دسته رز سفید و صورتی با گل سرخی وسطش، انتظارم را می کشید. دستانی سوخته از نامهربانی، مهربانی هدیه می کرد. زیباترین بهار زندگی ام بود. از مطب بیرون زدم و به این فکر کردم که از آن روز تا به حال کسی به من گل هدیه نداده. بعدها فهمیدم پدرش، مادرش را به شکلی وحشتناک کشته بود و او بود که از زجر بیشتر نجاتش داده بود، آن دست ها مهربان بودند، هنوز هم مهربانند؟!

  • موافقین ۶ مخالفین ۰
  • ۹۵/۱۰/۲۳
  • ۲۰۷ نمایش
  • پرستو

زاویه (۱۲)

  • آقاگل ‌‌
  • :(
    عمیقا متاثر شدم با این نوشته. نمیدونم نوشته اسم خوبی بود براش یا نه.
    :((
    پاسخ:
    آره، اسم خوبیه، چرا که نه.
    یه روزی "داستان کوتاه" دوستی رو که قبلش از خودم خواسته بود و من چیزی در چنته نداشتم و خودش به جاش برای اون جایی که میخواست فرستاده بودو خوندم... چند خطی بود از جنس همین روزنوشتها و یادداشتهای ما. اسمش بود: داستان کوتاه. اون موقع فهمیدم پس چقدر ما هم داستان کوتاه داریم، بدون پایان، بدون الب عناصر داستان؛ اما داستان!
    و وقتی خطوط امروزتو خوندم چقدر از سبک روایتت خوشم اومد و چقدر لایق داستان خطاب کردن دونستمش... یک داستان اصل و قیمتی و نه یک تخیل و بازی صرف با کلمات...


    و آخر اینکه امیدوارم دستهای غمگین او همچنان مهربان مانده باشند... 
    پاسخ:
    ازت ممنونم افرای نازنین. وقتی شروع به نوشتن کردم واقعا قصد داستان نوشتن نداشتم و یا اینکه بخوام یک واقعیت ساده رو پردازش کنم که شبیه به داستان بشه، اصلا. ولی وقتی حسم رو نوشتم و چیزی که اتفاق افتاده بود دیدم که خیلی هم بی شباهت به داستان نیست. 

    من هم امیدوارم... 
    تلخ نه مثل شکلات تلخ که خوشاینده !
    گزنده و تلخ و تاریک و زیبا!
    این جور نوشته ها تاثیر تاریکی دارند...
    کاش هیچ جای متنش واقعیت نداشته باشه و فقط یک قلم قوی اونو نوشته باشه!
    پاسخ:
    متاسفانه برای بخشی  از آن و خوشبختانه برای بخش دیگر، تمام نوشته واقعیت داره و واقعا اتفاق افتاده.
    یه خاطراتی هست که هیچ موقع از بین نمیره .:(

    زندگیتون پر از خاطرات خوب:)

    پاسخ:
    راستش فعلا که همش خاطره تلخه، برا همینم رفتم سراغ خاطره های دور نه نزدیک.
    مرسی از دعای خیلی خیلی خوبت:)
  • פـریـر ...
  • آه پرستو...
    واقعیت بود نه؟ یه حس تحسین و تلخ درهم آمیخته بهم تزریق شد بعد خوندنش...
    تحسین واسه قلمت...تلخی واسه اتفاقی که افتاد...
    فقط این جمله رو نفهمیدم: و او بود که از زجر بیشتر نجاتش داده بود.
    بهم میگی منظورتو از این جمله؟ دوس دارم متنتو کامل بفهمم :) بدون هیچ نقطه ی ابهامی...
    پاسخ:
    آره، واقعیت بود. 
    ممنونم، قلمم اونقدرها هم خوب نیست. 
    خب شاید بهتر بود جمله آخر رو حذف می کردم. و یا باید بیشتر درموردش توضیح می دادم. باید اینجوربگم که پدری که ازش حرف زدم، نهایتا خیلی دیوانه شد، و مادر پسرک رو کشت. با ضرب و شتم و اتصال مادر به برق!! :( حتی از گفتنش هم واهمه دارم. 
    شبی که این اتفاق افتاد، پسرک میبینه که پدرش داره مادر رو کتک میزنه و به برق وصلش کرده. اولش متوجه نمیشه که این دقیقا برقه. ولی بعدش پلیس و همسایه ها رو خبر می کنه و با پدرش درگیر میشه و اجازه نمیده مادرش رو بیشتر اذیت کنه. اما تا پلیس بیاد و آمبولانس خبر کنن، مادرش میمیره. همین...
  • آقای هاک
  • قلمت عالی است
    از روایتت لذت بردم (و این جدای از غمی بود که در آن موج می زند)
    با حداقل نشانه ها خوب آن روز در گذشته های دور را توصیف کردی.
    فکر می کنم آن دست های مهربان در تمام این سال ها دردها و غم های بسیاری را با خودش به این ور و آن ور برده. تلخی آن چند سطر آخر واقعا دیوانه کننده است. به یکباره به آن پرداخته ای. توی کامنت ها هم توضیحی نوشته بودی ...
    این رفتن و آمدن به گذشته و حال, و زبان و لحن, نوشته را مثل داستان های کوتاه کرده و از یک دلنوشته یا خاطره ی صرف فراتر برده.
    پاسخ:
    ممنونم ازت مستر جان، نظر لطفته و زیبایی در چشمان زیبای شماست.
    راستش برای پرداختن به ماجرای مادر پسرک تردید داشتم، به نظرم اگر ادامه می دادم نوشته ام از مسیرش خارج می شد، شاید بهتر بود به این قسمت اشاره ای نمی کردم.
    ممنونم از نظرت.
  • פـریـر ...
  • وای خدای من...خدای من...خدای من...
    بغضم گرفته...
    خدایا...
    چطوری تونست اینکارو بکنه اون مرد؟
    و چه حالی داشت پسرک...چه حال بدی...
    خدایا کاش پسرک هرجا هست حال و اوضاع زندگیش اونقدر خوب باشه که این غماشو تسکین بده...هععععییییی
    پاسخ:
    خیلی پایان غم انگیزی داشت زندگی زنی که تمام عمرش توی خونه اسیر بود و فقط اجازه داشت دم در خونه با مادر من حرف بزنه. خیلی غم انگیز بود.
    امیدوارم پسرک هر جا که هست خوب و سالم باشه.
  • مجید مویدی
  • سلام به پرستو
    خونه ی نو مبارک.
    گل.
    سوال آخرت جمله ی مهمیه. منم امیدوارم مهربونیاش تو قلببش ذخیره شده باشه؛ مثه یه جور انرژی یا سرمایه واسه ادامه ی زندگیِ قلبش
    پاسخ:
    سلااااام، حالت چطوره؟
    ممنونم، لطف داری.  آره منم امیدوارم ا اون همه نامهربانی که از پدرش دید، بتونه بازم مهربون بمونه.
    تداخل زمانی خوبی بود با تصاویری که فلاشبک می خورد منتها خیلی تلخ
    شاید مسخره باشه اما من همیشه معطل شدن تو سالن انتظار مطب رو دوست داشتم!
    پاسخ:
    جدی میگی؟؟؟ چیزی که من ازش متنفرم. این روزا کلافه ام که همش باید دکتر برم و منتظر بمونم. 
    ایشالا هیچوقت دکتر لازم نشی.
  • پـامـ ـوک
  • چقدر غم انگیز. بعضی از آدما چطور می تونن انقدر بد باشن؟ آخه چرا انقدر جانی؟ :((((
    پاسخ:
    نمیدونم، منم موندم چرا پدرش اینطور بود.
  • پریسا ب.ه
  • پرستو.متاثر شدم.خیلی خوب روایت کردی.
    پاسخ:
    ممنون پریساجان. غم انگیزه حتی برای خودم بعد از این همه وقت.
    چقدر تلخ بود...

    راستی از نظر فرم من رو به یاد کتاب بار دیگر شهری که دوست می داشتم نادر ابراهیمی انداخت.
    پاسخ:
    راستش این کتاب رو نخوندم. الان مدت هاست تو لیست انتظار کتابهامه ولی وقت نمی کنم. با این حساب حتما می خونمش 
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">